RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

خاطرات روزانه يک دانشجو!!!!

+ نقل و انتقال !!! (چهارشنبه 8/12/1386 ساعت 10:28 صبح)

سلام... خوبين؟؟؟


زياد حرف نميزنم... اما اومدم به خواننده هاي خوبم بگم که رسما به وبلاگ جديدم رفتم!!! اينجا رو به خاطر يه دوست که از اسمش استفاده کرده بودم بستم تا از اين بيشتر شمنده ش نشم... 


اميدوارم ببخشه که تا الان هم با اسم اون (ronika) مطلب ميدادم...


 خلاصه که پذيراي قدم هاي سبز شما در وبلاگ جديدم هستم....


 البته به اينجا هم بعضي وقتا سر خواهم زد تا نکنه نظري باشه و من بدون جواب بزارم...


 


تمام آهنگ ها و مطالب رو کامل تر کردم و در وبلاگ جديدم قرار دادم.... اميدوارم خوشتون بياد


http://skykids.blogfa.com


  • نويسنده: يکي از بچه ها!!!!

  • نظرات ديگران ( )

  • + يه آهنگ زيباي ديگه از George Michael !!! (يکشنبه 30/10/1386 ساعت 12:0 صبح)

    اينم آهنگ زيباي Careless Whisper با صداي  George Michael 
    ( اين آهنگ رو در ايران به نام " آن شرلي " ميشناسن!!!)

      I feel so unsure,



    خيلي دو دل بودم...


    As I take your hand and lead you to the dance floor.


    آن زمان که دستانت را در دستانم گرفتم و به روي سن (رقص) بردم


    As the music dies...


    هنگاميکه اهنگ به پايان مي رسد


    Something in your eyes,


    چيزي در چشمان تو


    Calls to mind a silver screen,


    پرده سينما را به خاطر مي آورد


    And all those sad goodbyes.
     
    و تو ? که خداحافظي غمگين آني...


    I"m never gonna dance again,


    من ديگر هيچگاه نخواهم رقصيد...


    Guilty feet have got no rhythm.


    پاهاي گناهکار هيچ ريتمي ندارند(موزون نيستند)



    Though its easy to pretend,


    درسته که تظاهر کردن خيلي آسونه!!


    I know you"re not a fool.
    (اما) مي دانم ? تو احمق نيستي...


    I should have no better than to cheat a friend,


    بايد خيلي عاقل تر بودم تا که به دوستم خيانت نمي کردم


    And waste the chance that Id been given.
    شانسي را که به من دست داد هدر دادم



    So I"m never gonna dance again,
    پس هيچگاه نخواهم رقصيد



    The way I danced with you.


    طوري که با تو مي رقصيدم



    ****
    Time can never mend,


    زمان هيچ گاه نخواهد توانست


    The careless whispers of a good friend.
    زمزمه هاي بي دقت يک دوست خوب را بهبود بخشد


     To the heart and mind,


    براي قلب و عقل


    Ignorance is kind


    ناداني خوب است


    There"s no comfort in the truth,


    هيچ آرامشي در دانستن حقيقت نيست


    Pain is all you"ll find.
    و درد تنها چيزي است که خواهي يافت



    ****


    What am I without your love?
    بدون عشق تو چه هستم؟


     ****



    Tonight the music seems so loud,


    امشب موزيک بسيار بلند به نظر مي رسد



    I wish that we could lose the crowd.


    ارزو مي کنم که مي توانستيم از اين جمعيت جدا شويم.



    Maybe its better this way,


    شايد اين بهترين راه باشد


    We"d hurt each other with the things we want to say.
    ما با چيزهايي که مي خواهيم به هم بگوييم به خودمان صدمه مي زنيم


    We could have been so good together,


    مي توانستيم با هم بهتر باشيم



    We could have lived this dance forever


    مي توانيم تا ابديت در اين رقص زندگي کنيم



    But now, who"s gonna dance with me?


    اما حالا ديگر چه کسي با من مي رقصد؟



    Please stay.


    خواهش مي کنم بمان


    ****
    Now that you"re gone...


    حالا که تو رفتي.....


    Now that you"re gone...


    حالا که تو رفتي.....


    Now that you"re gone...


    حالا که تو رفتي.....


    Was what I did so wrong?


    بگو چه اشتباهي مرتکب شدم؟


    So wrong that you had to leave me alone?


    که تو بايد مرا اينگونه تنها ترک مي کردي؟


     

  • نويسنده: يکي از بچه ها!!!!

  • نظرات ديگران ( )

  • + بعد از چندين روز چند تا آهنگ عالي (دوشنبه 3/10/1386 ساعت 7:45 صبح)
    بعد از چندين روز به خاطر ابراز احساسات به خوانندگان گرامي اين چند تا آهنگ عالي رو مخصوص شما گزاشتم.


    چند تا آهنگ عالي از:x:x Richard Clayderman :x :x و Andy williams


     

     Love story  اثر جاودانه ي Andy williams  حتما دانلود کنيد و لذت ببريد.



    LOVE STORY


     


    Where do I begin to tell the story


    از کجاي قصه شروع کنم



    Of how great a love can be


    از اينکه عشقي مي تواند چقدر وسيع باشد



    The sweet love story that is older than the sea


    داستاني شيرين از عشق که عمرش از دريا ها نيز بيشتر است.


     


    The simple truth about the love she brings to me


    حقيقتي ساده در باره ي عشقي که او به من هديه داد


    Where do I start


    از کجا شروع کنم؟


     


    With her first hello


    با اولين سلامش



    She gave me meaning to this empty world of mine


    معناي جديدي به جهان پوچ من داد



    There"ll never be another love , another time
    ديگر هيچ وقت چنان عشقي وجود نخواهد داشت


     


    She came into my life & made the living fine
    او به زندگي من پا گذاشت و آنرا شيرين کرد.


    She fills my heart


    او قلب مرا پر کرد....



    She fills my heart with very especial things
    او قلب مرا توسط چيزهاي مخصوصي پر کرد.


     


     With Angel songs & with wild imaginings


    با آواز فرشته ها ، با تصوراتي حاصل از اشتياق و علاقه ي زياد


    She fills my soul with so much love
    او روح مرا با انبوهي از عشق پر کرد.


     


    That any where I go I"m never lonely


    و براي همين هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند


    With her around who could be lonely
    با وجود همراهي او چه کسي تنها خواهد ماند؟


    I reach for her hand it s always there


    و هر وقت در جستجوي دستان او باشم او در کنار من است.


     


    How long does it last?


    چه مدت ممکن است از اين عشق گذشته باشد؟


    Can love be measured by the hours in a day
    آيا ميتوان عشق را توسط ساعات روز اندازه گرفت؟


     


    I have no answers now But this much I can say


    من هم اکنون هيچ جوابي ندارم اما همين قدر ميتوانم بگويم که ...


    I know I"ll need her until the stars all burn away
    ميدانم تا زمانيکه ستاره ها ميدرخشند به او احتياج خواهم داشت


     


    And she"ll be there


    و او خواهد بود.


     


    How long does it last?


    چه مدت ممکن است از اين عشق گذشته باشد؟


    Can love be measured by the hours in a day
    آيا ميتوان عشق را توسط ساعات روز اندازه گرفت؟


     


    I have no answers now But this much I can say


    من هم اکنون هيچ جوابي ندارم اما همين قدر ميتوانم بگويم که ...


    I know I"ll need her until the stars all burn away
    ميدانم به او احتياج دارم تا زمانيکه ستاره ها ميدرخشند


     


    And she"ll be there


    و او آنجاست.



  • نويسنده: يکي از بچه ها!!!!

  • نظرات ديگران ( )

  • + شما در چه صورت به ياد دوستان (واقعي يا مجازي) خود ميافتيد؟ (يکشنبه 22/7/1386 ساعت 6:19 صبح)

    سلام.... چند وقت پيش توسط يکي از دوستاي خوبم به اسم سميرا خانوم ، به يه بازي دعوت شدم....
    توي پست ايشون جرياني بود که اين بازي رو به فکرش انداخته بود...منم دعوت کرد...خيلي خوشم اومد....

    ميخوام بهش بگم ببخشيد که دير به دعوتت جواب دادم... اما هر چي باشه بالاخره جواب دادم!!!

    موضوع مسابقه اين بود که :

    شما در چه صورت به ياد دوستان (واقعي يا مجازي) خود ميافتيد؟


    من شروع ميکنم به نوشتن.... اگر از دوستان کسي رو يادم رفت حتما تو کامنت دوني يادم بندازه توي پست حتما اضافه ميکنم....

    اول از شکلک ها شروع ميکنم....

      : آرش... ( هميشه از اين شکلک استفاده ميکنه)
     و : سميرا ( چون هميشه ميگه بوس بوس!!!)
     : عليرضا ( چون کاراي بزرگتر از سنش انجام ميده)
      : يکي از دوستام به اسم سعيد جديري ( هميشه يه چيزي بيشتر از ما بلد بود و نميخواست بگه... و قيافش هميشه اينشکلي ميشد و قتي ميخواست پز بده!!!)
     : آرشي.... ( يه دوست خوب مجازي که هميشه اينو برا من مينويسه!!!!)
     : ياد بد بختي هاي خودم.... ( براي دونستن چراش ميتونيد پايين ترين پست همين صفحه رو بخونين!!!)
     : ياد شوخ طبعي خودم!!! ( چون بيشترين استفاده رو از اين شکلک ميکنم!!!!)

    حالا بريم سر آهنگ ها :

    مسافر مجيد خراطها   :    ياد دو نفر!!!!
    1- يه استادي داشتيم که من خيلي دوستش داشتم و آهنگ موبايلش همين بود. ( خدا حفظش کنه... براي ادامه تحصيل رفته مالزي!!!)
    2-رونيکا ( آخه يه جورايي اونم بدون خداحافظي رفت و يه نامه گزاشت!!!! البته مال خراطها جنبه ي عاشقانه داره... اما باز جمله هاش به کار رونيکا مربوط ميشه)

    دل ديوانه ويگن   :   ياد سوژه....
    غريبانه  : ياد سوژه....
    حالا من يه آرزو دارم .... (اسمشو دقيق نميدونم)     :  ياد دوست دختر قبليم ميندازه... نه براي اينکه آرزو دارم دوباره ببينمش... اما چون اين آهنگ رو هميشه با هم گوش ميداديم.
    اوني که دوستش داري بهش نگو دوستش داري....     : ياد سوژه و کارايي که داره باهام ميکنه!!!!
    نا رفيق :  ياد تمام دوست نماهايي ميافتم که نميدوتم اسمشونو ببرم!!!!


    موفق و پيروز باشد....

    تمام آهنگ ها موجود هستن و ميتونيد دانلود کنيد.

    کساني که يادم رفت ازشون اسم ببرم حتما اطلاع بدن... ببخشيد ديگه يکم حواس پرتم....


  • نويسنده: يکي از بچه ها!!!!

  • نظرات ديگران ( )

  • + داستان اولين عشق من در دانشگاه!!!!! (شنبه 1/2/1386 ساعت 6:3 صبح)

    چند وقت بود که واقعا دنبالش بودم و خودم رو به اين در و اون در ميزدم تا جوابم رو بده.....

    تا اينکه بالاخره شروع کردم و با sms رفتم جلو....

    بذارين از اول بنويسم....
    از يک سال پيش... وقتي در دانشگاه ترم دوم بوديم يه روز در ساختمان شماره 2 ديدمش..... (دقيقا جلوي درب کلاس آزمايشگاه فيزيک)
    از همون موقع زير چشمي نگاه کردن هاش تابلو بود.... (اون موقع نميدونستم با هم همکلاسي هستيم....)


    حدود 3 ماه با عشوه اون و متلک پروني من پاس شد..... و البته همش بدون جواب بود و هيچ وقت چشماشو از زمين جدا نميکرد.... اون موقع حس خاصي نسبت بهش نداشتم.... و فقط دنبال يه دوست دختر ميگشتم.....

    وقتي ترم سوم شروع شد و دانشگاه بالاجبار کلاس هاي ما رو مختلط بر گذار کرد ،
    تازه فهميدم که همکلاسي هستيم.......(خودمونيم چقدر گاگول بودم... خودم خبر نداشتم )
    اما تا اون موقع هنوز به اخلاقياتش آشنايي نداشتم......


    اما واي از زماني که خوب شناختمش....


    بله!!!! هموني بود که ميخواستم......
    از اونجايي که عادت دارم با تمام همکلاسي
    ها (چه خانم و چه آقا) صميمي باشم ، پس با کمک (خواهش از) يکي از همکلاسي هاي خانوم(که من بهش ميگم لوتي!!!!) يه چيزايي براي قدم جلو گذاشتن آماده کردم... ، حرفاي دلم رو روي کاغذ بردم و بعد حفظ کردم.... (
    به لطف ايشون اين اولين باري بود که چيزي مينوشتم و چيزي رو حفظ ميکردم!!!!)

    اين ماجرا مال زماني هست که اواخر ترم 3 بود و من هنوز هم نتوانسته بودم به ايشون نزديک بشم.... و فقط در تمام کلاس ها به جاي استاد ، ايشون رو نگاه ميکردم و کار ديگه اي بلد نبودم!!!!

    تا اينکه موقع ثبت نام براي ترم 4 (اين ترم) فرا رسيد..... که من از همون روز هاي اول در تحقيق و تفحص بودم که چه واحد هايي رو انتخاب کرده و چه روز هايي کلاس داره!!! (تا مبادا از دوري ش بميرم!!!)


    به هر دردسري بود ، بالاخره تونستم تمام کلاس هاش رو بفهمم و تمام ساعات رفت و آمدش رو ... گير آوردم...


    حالا بايد منتظر روز حذف و اضافه ميموندم تا بتونم واحد هام رو با ايشون يکي کنم....


    واي... چشمتون روز بد نبينه .... روز حذف و اضافه فرا رسيد و بنده با تمام قوا ، کليه ي کلاس ها رو زمين زدم و کشيک جلوي درب گروه کامپيوتر رو شروع کردم.... تا بتونم واحد هايي که ميخوام رو بردارم....

    البته اينو بگم که چون انتخاب واحد رو از طريق اينترنت انجام داده بودم ، در حذف و اضافه هم مشکلي نبود....


    اما چون ظرفيت بعضي از درس ها پر شده بود ، من بدبخت بايد با خانم عليزاده (کاردان گروه کامپيوتر) کلنجار ميرفتم...


    بالاخره با هزار خواهش و تمنا تونستم تمام واحد ها رو درست کنم و در تمام کلاس ها يه جاي خالي براي خودم باز کنم....

    حالا بريم سر پيشنهاد......

    بعد از حدود 1 هفته از مراسم حذف و اضافه دانشگاه ، من از اون خانوم همکلاسي(لوتي!!!) خواهش کردم که با ايشون يه صحبتي بکنه.... که بعد از صحبت 10 دقيقه اي بين اين دو نفر ، با کمال تعجب ديدم دست از پا دراز تر برگشت.... و با سر و گوش آويزون ، رو به من کرد و گفت : ميگه من دوست ندارم با هيچ کسي دوست بشم...
    .
    .
    .
    اون روز گذشت و لوتي خانوم ما شماره موبايل ايشون رو براي من گير آورد و شب بهم زنگ زد که مژده بده.....


    منم با هزار بد بختي از خواب بيدار شدم و مغزم رو ريستارت کردم و از سخنان لوتي اين دستگيرم شد که شماره موبايل سوژه رو يافته!!!!


    پس زود به دوستان صميمي زنگ زدم و پس از بيدار کردن همه  اونا از خواب ناز.... ازشون خواهش کردم که هر چي sms عاشقانه در موبايل خودشون و فاميل هست ، رو برام بفرستن... چون فردا قراره حمله ديجيتالي بکنم!!!

    فردا صبح با کوله باري از sms هاي عاشقانه راهي دانشگاه شدم و مستقيما با لوتي قرار گذاشتم که بهترين sms رو انتخاب کنيم و براش بفرستيم.....


    (داخل پرانتز اينو بگم که من و لوتي از اوايل دانشگاه با هم بسيار صميمي بوديم و مثل دختر خاله م دوستش دارم)

    اون روز حدود يک ساعت تمام sms ها رو براي لوتي فرستادم و اون روي همشون يه خط قرمز کشيد و گفت که اينا به درد نميخورن....


    وقتي علت رو جويا شدم.... گفت : من يک دختر هستم و بهتر از تو ميدونم که با چه چيزي ميشه مخ دختر ها رو زد.... پس تا فردا منتظر باش ، تا من به کمک يکي از دوستام که در خوابگاه هم اتاقي هسيم ، يه sms عالي برات درست کنم.....


    منم تا فردا صبر کردم و و فردا شب يه sms عالي برام فرستاد که از لحاظ احساسي واقعا کار ساز بود....


    (هميشه به خاطر اين sms به اين لوتي گير ميدم که اگه مغز تو اينقدر گنجايش داره ، چرا درس هات رو نميخوني؟؟؟؟؟)


    در هر صورت اين sms رو براي سوژه فرستادم و منتظر جواب موندم.... اما دريغ از يک تک زنگ!!!!

    همون شب به لوتي زنگ زدم و جريان رو بهش گفتم.....

    و اون هم چون به من قول داده بود که به قول خودش ، مخ سوژه رو بزنه .....  به من گفت که نترسم ، چون فردا صبح دوباره خودش ميره اونجا و باهاش حرف ميزنه....


    فردا صبح بعد از تحقيقات پياپي فهميديم که سوژه فعلا به دانشگاه نيومده.....


    پس بايد منتظر باشيم.......

    يه کلاس داره که ساعت 13 شروع مي شه(کلاس ذخيره و بازيابي اطلاعات)

    حدود ساعت 12 ايشون تشريف آوردن که متاسفانه اين لوتي ما از فرط خستگي به خوابگاه برگشته بود....


    پس با يه تماس ساعت 14.30 خودش رو به دانشگاه رسوند و با هم پشت در کلاس کشيک داديم تا کلاسشون تموم بشه!!!!


    در اين مدت از طريق sms با بچه هاي داخل کلاس در ارتباط بودم که بفهمم کلاس کي تموم ميشه و اين خانوم کجا نشته و از اين جور حرفا!!!!


    حدود ساعت 15 کلاس تموم شد و سوژه با تمام وقار از کلاس خارج شد و لوتي ما ايشون رو گرفت به صحبت که بيا و از خر شيطون بيا پايين!!!!


    و من هم چون ساعت 15 کلاس داشتم ، با سرعت از اون دو نفر دور شدم و خودم رو به ساختمان شماره 1 رسوندم و منتظر شدم تا استاد بياد!!!!


    در اين بين پيگير پيشرفت بحث هم بودم.... (چون دوستان از دور از طريق لب خواني و هزار ترفند ديگه ، کما بيش حرف هاي رد و بدل شده بين اين دو نفر رو به من گزارش ميدادن!!!!)


    اينو بگم که در اين پروژه فقط من و لوتي فعاليت نميکنيم و ميشه گفت تمام هم کلاسي هاي پسر و چند تا از دختر ها تلاش ميکنن که اين خانم رو راضي کنن.... (اما دريغ از يک جواب بله!!!!)


    (صحنه رو تجسم کنيد که بنده در کلاس منتظر استاد نشستم و البته روي ميز استاد و پشت به درب ورودي کلاس و دارم به حياط نگاه ميکنم و لوتي رو ميبينم که داره از ساختمان 3 خارج ميشه و ميره به طرف درب خروجي)


    به لوتي زنگ زدم تا بفهمم جريان از چه قراره......


    وقتي اين لوتي ما گوشي رو برداشت .... (در حالي که دارم از دور نگاهش ميکنم) اولين حرفي که زد اين بود که : ولش کن.... اين به درد تو نميخوره.... ديگه هم اسمش رو جلوي من نيار....
    منم که از صحبت هاي لوتي خانوم نتايج کافي رو گرفتم و از نه گفتن سوژه مطمعن شدم ، داشم ميپرسيدم که چه حرفايي بين تون رد و بدل شده که اينطوري ناراحتي......
    در همين لحظه ديدم يکي داره به کتفم ميزنه که آقاي ***** لطفا از روي ميز  پاشو و بشين سر جات... انشاالله مشکلتون حل ميشه!!!!
    وقتي برگشتم و نگاه کردم به پشت سرم ، ديدم استاد با تعجب منتظره که از ميزش بيام پايين و تمام همکلاسي ها هم از خنده دارن به خودشون مي پيچن!!!!
    در هر صورت با عرض شرمندگي و کلي خجالت ، بدون اينکه به حرفاي لوتي گوش بدم ... تلفن رو قطع کردم و زود رفتم و نشستم سر جاي خودم.....
    بعد از کلاس با عجله دويدم به طرف حياط تا بتونم با خيال آسوده با لوتي صحبت کنم و ببينم جريان چيه؟؟؟؟؟
    اما به محض برداشتن تلفن ، گفت : اين دختره به درد تو نميخوره!!!! و ادامه داد : **** جان اين دختر خيلي مغروره و اصلا به کار تو نمياد.... منم که معني حرفاش رو نميفهميدم ، گفتم مگه چي شده؟؟؟؟

    - گفت : " وقتي از کلاس اومد بيرون و من صداش کردم ، با افاده اومد جلو و با لحن سردي گفت که چي شده؟ و منم شروع کردم به تعريف از تو و درآخر هم به خيال اينکه داره ناز ميکنه و اشوه مياد ، گفتم خانوم***** من به خاطر تو اينجا ايستادم. ديگه تمومش کن و از خر شيتون بيا پايين ... و اونم با لحن رک برگشت و گفت : به خاطر من چرا؟؟؟؟ مگه من باهات کار داشتم؟؟؟؟؟ من يک بار جواب خودم رو دادم.... و راهش رو گرفت و رفت!!!! "


    وقتي من حرفاي لوتي رو شنيدم ، داشتم از عصبانيت خفه ميشدم .... به طوري که با خودم ميگفتم "وقتي ديدمش ديگه محل بهش نميزارم"
    چند روزي از اين ماجرا گذشت و من يکم عصبانيتم فرو کش کرد و با صحبت هاي دوستان به اين نتيجه رسيدم که شايد اين لوتي ما يکم اغراق کرده!!!! پس تصميم گرفتم يک بار ديگه باهاش صحبت کنم!!!!

    اما ايندفعه نه با sms و نه با واسطه!!!!
    در حقيقت تصميم گرفتم باهاش رک و مستقيم حرف بزنم و تا علت رو نفهميدم ، ول کن نباشم.....
    (بايد متذکر بشم که چون دانشگاه ما در يک شهرستان قرار داره ، پس براي رفت و آمد حدودا 50 دقيقه بايد با اتوبوس  راه بريم..... و اينم بگم که متاسفانه سوژه ي ما هم در شهرستاني زندگي ميکنه که حدود 50 دقيقه با دانشگاه فاصله داره.... در حقيقت تبريز  و شهر سوژه و شهري که دانشگاه در آن قرار داره ، به صورت مثلثي قرار دارن که هر سه شهر با هم حدود 50 دقيقه فاصله دارن.....)
    در هر صورت..... روز 3 شنبه و بعد از کلاس تصميم گرفتم با کمک دوستان جو رو براي حرف زدن مساعد کنيم تا من بتونم به اين خانوم بدون اينکه تابلو بشيم ، نزديک بشم.....

    اما چون کلاس ها دير تموم ميشد ، دانشگاه خلوت بود و نميشد به ايشون نزديک شد....

    (دوباره بايد متذکر بشم که در دانشگاه ما به هيچ عنوان مشکل ارتباط برقرار کردن با جنس مخاف نيست... تا اين حد که اسمش رو به دانشگاه عشق و صنعت تغيير دادن!!! اما به خاطر اينکه اين خانوم آشنا هايي رو در دانشگاه دارن ، براي اينکه براي ايشون مشکلي پيش نياد ، نتونستم بهش نزديک بشم)
    خوب.... حالا برگرديم به اينکه من چطور با ايشون حرف زدم و حدود 80 دقيقه بکوب با موبايل باهاش بحث کردم!!!!(مايه داري يعني اين!!!)
    اون روز که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم ،  تصميم بر اين شد که بهش زنگ بزنم.....
    اون روز وقتي سرويس هاي هر دوتامون از دانشگاه راه افتاد ، من اونقدر بهش به صورت تابلو نگاه کردم که فکر ميکردم از خجالت بره زير صندلي.... اما برعکس ... ايشون هم چشم از من بر نداشت ، تا حدي که من خجالت کشيدم و عقب نشيني کردم!!!!!(فکر کنم در اين قسمت آب روي تمام پسر ها برده باشم!!!!)
    وقتي سرويس راه افتاد ، من به اين خانوم زنگ زدم........

    من : الو
    سوژه : الو.... بله ه ه ه ه ه ه ه.......(اينجاشو بايد حتما حضوري توصيف کنم.....)
    من : سلام .... خانوم ****** ؟؟
    سوژه:  بله ... بفرماييد..... شما؟؟؟؟؟
    من:  من ***** هستم......
    سوژه :  سلام آقاي *****.... حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟
    من( ): ممنون.... شما خوبيد؟؟؟؟؟
    سوژه  : بله مرسي.....


    خجلگفق گلفقش جقبل جقلش گجقش خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر..................
    (بعد صدا هاي اجق وجغ اومد که حاکي از خط ندادن موبايل بود)

    به خاطر از دسترس خارج شدن سوژه مجبور شدم بهش
     sms بزنم که کي ميتونم باهاش حرف بزنم.....
    و اينم بگم که از حال و احوال پرسي ايشون اين نتيجه رو گرفته بودم که امکان نداره ايشون جواب نه داده باشه!!!!!
    پس بهش sms زدم که من ميخوام با خودتون حرف بزنم!!!!!
    در اين لحظات تمام اتوبوس در سکوت فرو رفته بود و همه بچه ها منتظر بودن که جواب sms من بياد....
    حدود 2 دقيقه بعد صداي موبايلم بلند شد!!!!  sms.......sms..........sms
    همه گفتن : زود باش ببين چي نوشته.......

    بازش کردم و با تعجب ديدم که نوشته :


    salam lotfan time 7:30 tamas begerid

    mer30

     


    زود ساعتم رو نگاه کردم و ديدم که ساعت 6:30 هست.... پس با بچه ها قرار گذاشتيم به محض رسيدن به تبريز به يکي از  کافي شاپ ها بريم و من از اونجا صحبت کنم!!!!
    ........... ساعت 7:15 به تبريز رسيديم و به نزديک ترين کافي شاپ رفتيم و دوستاني که اونجا بودن مهمون من ، هر چي دوست داشتن سفارش دادن (البته من از اين ول خرجي ها نميکنم... اون روز چون فکر ميکرديم جواب مثبت باشه ، به عنوان شيريني همه رو مهمون کردم)
    تيک... تاک... تيک... تاک ... تيک... تاک..... ساعت 7:30 شد!!!!!
    من آماده صحبت کردن شدم و تماس گرفتم و رفتم بيرون از کافي شاپ و در کنار خيابون ايستادم و شروع به صحبت کردم.....
    چون همونطور که گفتم ، 80 دقيقه با هم حرف زديم.... نميتونم همش رو بنويسم اما مضمون اين بحث اين بود که:
    اين خانوم ميگفت از نظر من دوست شدن با پسري در دوران مجردي ، خيانت محض به همسر آينده هست و به هيچ عنوان نميتونم پيشنهاد شما رو قبول کنم!!!!
    منم بعد کلي کلنجار رفتن نتونستم قانع ش کنم و در آخر از من قول گرفت که ازش ناراحت نشم و بهش حق بدم و به عقايدش احترام بگذارم و از همه مهمتر قول گرفت که شماره همراهش رو به کسي ندم!!!
    من که از شنيدن اين حرف ناراحت شده بودم بهش گفتم : شما در مورد من
    چي فکر کردين؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردين من شماره موبايل دختري رو که دوستش دارم رو فقط به خاطر اينکه به من جواب نه داده!!!!! پخش ميکنم بين مردم؟؟؟؟؟که چي بشه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم که در مورد من اين فکر ها رو بکنيد!!!!
    ايشون هم در جواب با کلي عذر خواهي گفت که منظوري نداشته و خواسته مطمعن بشه!!!!!
    در هر صورت بحث اون روزمون به شکست منجر شد و تنها چيزي که از اون روز براي من يادگار موند..... فيش موبايل و فاکتور کافي شاپ بود!!!!
    اما ماجرا به اون روز ختم نشد..... چون من به هيچ عنوان دست بردار نبودم....
    بعد از چند روز وقتي نزديک عيد بود بهش sms اي به اين مضمون زدم : " عيد نزديک است تو رو خدا در خونه تکوني دلتون ما رو بيرون نندازين"


    و اين يعني من به قول خودم ، که زنگ نزدن و sms نزدن بود ، عمل نکرده بودم!!!!


    در هر صورت جواب اين sms نيومد و من مطمعن شدم که با اين کارم ناراحتش کردم......
    پس منتظر شدم تا سال تحويل بشه و به بهانه ي نوروز دوباره بهش sms زدم و تبريک گفتم...... ( جون من پسر به پر رويي من ديده بوديد؟؟؟؟؟؟؟)
    بازم جوابي ازش نيومد...  اما بعدا فهميدم که ايشون تبريک عيد رو جواب داده اما مشکل از مخابرات بوده که نرسيده!!!! در هر صورت بعد از 2 هفته با پيگيري هاي دوستان عزيز و تحريک من توسط اونا قبول کردم که پروژه ي جديدي آغاز کنيم.....

    اون روز دوستان خبر آوردن که سوژه قيافش بعد از عيد عوض شده و شبيه نامزد کرده ها شده!!!!! و زير ابرو هاش رو باد برده!!!!
    منم از خود بي خود شدم و در دانشگاه به اون بزرگي شروع کردم به گشتن ..... اما پيداشون نکردم.......
    پس مطمعن شدم که حتما در سلف غذا خوري خواهران هست.... (چون اوقات بيکاري رو هميشه در اونجا هست)

    پس در حياط با دوستان نشستيم تا زمان سرويس ها فرا برسه و ايشون از مخفيگاه بيرون بياد.....

    حدود ساعت 6 عصر بچه ها گفتن ايشون سلف خواهران رو به مقصد کلاس ساختمان داده در ساختمان شماره 3 ترک کرده و در حياط هست...

    پس دو نفر رو  مامور کردم که برن و از صحت ماجرا خبر بيارن...... وقتي اونا برگشتن با تعجب ديدم که توسط اونا هم تاييد شده و حتي خبر از حلقه ي انگشتري هم ميدن!!!!!!



    پس سراسيمه به طرف کلاسشون رفتم و در سالن ديدم که ايستادن و با دوستشون دارن صحبت ميکنن......


    پس از صميم قلب نگاهش کردم و از سر تا پا ، ور انداز کردم شون و فهميدم که دوستانم به خاطر تحريک کردن من به ادامه ي تلاش ، اين حرفا رو به شوخي گفتن و خبري از نامزد کردن نيست!!!!!

    بعد از اينکه حق اون دو تا رو گذاشتم کف دستشون ، دوباره بهش sms زدم که ميخوام باهاتون صحبت کنم و کار مهمي دارم.....

    و با بچه ها راه افتاديم به طرف تبريز .... وقتي به خونه رسيدم ايشون sms زد که در کلاس بوده و نتونسته جواب بده.... و همين حالا ميتونم بهشون زنگ بزنم.....



     


    من که تازه به خونه رسيده بودم .... با خيال راحت نشستم و شماره ايشون رو گرفتم و با سلام و احوال پرسي گرمي شروع به حرف زدن کردم و بهشون گفتم که باور نميکنم که جواب ندادن ايشون به خاطر اعتقادات شون باشه و به نظر من ايشون يه دوست پسر ديگه دارن که نميخوان بگن!!!!


    ايشون با شنيدن اين حرف بسيار آشفته شد و با کلي قسم و ... گفت که به خدا دوست ديگري نداره و فقط اعتقاد داره که نبايد قبل از ازدواج با کسي دوست بشه!!!!

    در ادامه صحبتمون ايشون به من پيشنهاد داد که باهاش مثل هم کلاسي هاي ديگه باشم و اين فکر رو از سرم بيرون کنم.


    اما با مخالفت شديد من رو به رو شد و بهش گفتم که به هيچ عنوان نميتونم بهش مثل بقيه نگاه بکنم و به راحتي ازش بگذرم!!!!


    حتي گفت که ميخواد به شهر ديگه اي انتقالي بگيره که جلوي چشم من نباشه و اسباب ناراحتي منو فراهم نکنه!!!!


    اما بازم با لحن اعتراض آميزي گفتم که " خواهش ميکنم شما به فکر ناراحتي و راحتي من نباشيد...... " 


    اون روز هم 90 دقيقه با موبايلم حرف زدم و بازم نتونستم قانعش کنم که بهش علاقه دارم....


    البته به اينکه علاقه دارم مطمعن بود اما نتونستم قانعش کنم که باهام دوست بشه!!!!
    وقتي با ناراحتي گوشي رو قطع کردم ، اين sms  رو فرستاد :

    "ميدونم مثل همه فکر ميکنيد که من خيلي مغرور هستم اما به خدا اگه ميتونستم ، بهتون جواب مثبت ميدادم..... پس خواهش ميکنم از من ناراحت نشيد و ديگه هم به اين شماره زنگ نزنيد "

    من که از اين sms ناراحت بودم و قضيه رو تموم شده فرض ميکدم ، با خودم عهد بستم که ديگه مزاحمش نشم و اجازه بدم که زندگيش رو بکنه!!!!


    اما بهش sms زدم که منتظر خواهم بود که روزي ازتون sms يا پيامي برسه که پيشنهاد منو قبول کرديد!!!!


    به اميد روزي که بهم جواب مثبت بده!!!!!


     از اون روز به بعد تا امروز سعي کردم در دانشگاه حتي در کلاس هايي که با هم هستيم .... جلوي چشمش نباشم و  وقتي هم با هم بوديم بهش نگاه نکنم تا احساس بکنه که چقدر ازش ناراحتم......


    خوب!!!!!!!! سرتون رو خيلي درد آوردم.... اميدوارم هيچ وقت به اين درد نيفتيد.....


  • نويسنده: يکي از بچه ها!!!!

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 3 بازديد
    بازديد ديروز: 4
    کل بازديدها: 3979 بازديد
  •   پيوندهاي روزانه
  •   درباره من
  • خاطرات روزانه يک دانشجو!!!!
    يکي از بچه ها!!!![17]
    يه _ پسر _ خوش _ اخلاق...... البته سعي ميکنم که باشم..... بايد ديد مردم چي فکر ميکنن؟؟؟
  •   لوگوي وبلاگ من
  • خاطرات روزانه يک دانشجو!!!!
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     

  •  لينک دوستان من

  •  لوگوي دوستان من